الان حدود شونزده روزي هست كه نيستي رفتي مرخصي بخاطر خانومت ، كوچولوتون دنيا اومده و تو برا بار دوم پدر شدي و از اين بابت خيلي خوشحالي اما من اينجا دارم دق ميكنم
فكر ميكردم تحمل اين اوضاع خيلي سخت باشه اما خداروشكر گذشت، اما نميدونم چرا اين روزاي آخري اينقد دل تنگ شدم
يكشنبه هفته آينده مياي سركار يعني دو سه روز ديگه اما طاقت تحمل اين دو سه روز رو ديگه ندارم نميدونم چرا دوياره اينجوري شدم
تقريباً از روزي كه رفتي ديگه هيچ ارتباطي باهات ندارم
مگه اينكه اداري باشه و در حد چند ثانيه تلفني حرف بزنيم
حالم خوش نيست هم بخاطر اتفاقاي شركت هم بخاطر اين ضربه هايي كه جديداً دارم از سمت شما ميخورم كه البته از دست تو هم كاري بر نمياد ميدونم
وصف حال م بعضي وقتا خيلي سخته
وقتي وصف ش برا خودم سخته انتظار دركش رو از كسي ندارم
خوش بحالت كه كنار پسرات خوشي ، كنار خانومت
حال تو هم قابل وصف نيست و چه تفاوت عجيبي بين حال منو و حال توئه
اين روزا اصلاً ازت خبر ندارم نميدونم كجا ميري با كي ميري چكار ميكني يه بارم اومدي شركت ولي در حد نيم ساعت فوري رفتي
منم اصلاً پيشت نيومدم چون هنوز آمادگي رو به رو شدن با تو رو نداشتم
كاش اين روزاي لعنتي بگذره و دوباه بياي اينجا
كاش ميشد همه چي مثه روزاي اول بشه
پارسال اين موقع چه روزايي داشتم چه حال عجيبي ...
كاش بازم تكرار ميشد ... اي كاش
پ.ن: اسم كوچولوتون رو گذاشتين آدرين، قشنگه
پ.ن: دلم تنگته زودتر بيا ، تو چي دلت تنگ نيست ؟
ما را در سایت عشق ممنوع دنبال میکنید
برچسب: برگرد, نویسنده: بازدید: 113