اندر احوالات اين روزهاي من

خرید بک لینک
امروز 19/01/1397 ، خيي از وبلاگم فاصله گرفتم قرار بودم يه وبلاگ جديد برات بسازم و تو اون باهات درد و دل كنم اما نشد يادم رفت وقت نكردم نميدونم ... به هر حال الان بعده مدتها اينجام و ميخوام بگم تو اين سه چهار ماه چه اتفاقايي افتاد نميتونم زياد ريز شم رو موضوع ها چون يادم نيست فقط كلي بگم كه ما قرار بود بعده اون خواستگاري بيايم خونتون كه مادربزرگت به رحمت خدا رفت خوب ما هم به احترام بابات يه چهل پنجاه روزي فاصله گرفتيم فكر ميكنم اوايل اسفند بود كه اومديم خونتون همه چيز ظاهراً خوب پيش رفت خيلي خوب بعده اون شما آخراي اسفند رفتي با داداشت دبي تو ايام عيد بود كه مامانت اينا با داداش بزرگ ت اومدن واسه عيد ديدني خونمون همه چيز مثه هميشه خوب پيش رفت ظاهراً اما يهو بابات نظرش عوض شد ، عوض كه چه عرض كنم لج كرد و محكم گفت نه!!!!!! نميدانم چرا !!! البته شما گفتي ايراد از سرو وضع زندگيمون گرفته هيچكي نيست بگه شما دفعه اولتون نيست كه اومدين خونه ما چرا اينجوري ميكنيد !! خلاصه وقتي از سفر برگشتي نميدونم چي بهت گفتن كه شما هم قانع شدي

بهم گفتي خانواده م راضي نيستن گفتي بهم فشار آوردن فقط يك انتخاب " دختره" يـــــــا " خانواده ت"

اولش اينقد شوكه بودن كه باورم نميشد همه چي تموم شده بعده يه چند دقيقه اي كه زدي زير گريه ديدم راسي راسي جدامون كردن از هم و فهميدم اي داد بيداد ....

قرار شد برم به خانواده م بگم و ....

دوباره روز بعدش رفتيم بيرون ببينيم ميتونيم راه حلي پيدا كنيم يا نه

قرار شد من با بابا صجبت كنم كه يه كوچولو به سر و وضع زندگي برسن كه گفت باشه ولي تا الان اقدامي نكرده

بعد از تعطيلات عيد يه بار با هم رفتيم بيرون گفتم بهم قول بده كه با خانواده ت حرف بزني بذار خيالم راحت باشه كه همرامي منم تو اين مدت صبر ميكنم و حتي اگه خواستگاري داشته باشم رد ميكنم برگشتي محكم گفتي نه! قول نميدم هركار بتونم ميكنم ولي قول نميدم منم گفتم بايد از هم فاصله بگيريم و فقط ده روزي يك بار همديگرو ببينيم اونم ظاهراً قبول كرده و ميگه مشكلي نداره

وقتي ديدم حالم زياد خوب نيست پيشنهاد مشاور رو دادم گفتم ميخوام برم پيش مشاور و تو هم قبول كردي و گفتي حتي اگه لازم باشه منم ميام

كلي باهاش صحبت كردم و قرار شد يه جلسه با تو هم صحبت كنه و ديروز دوباره جلسه خصوصي من بود باهاش كه خيلي رك بهم گفت اين آدم خيلي خودخواهه و براش هيچكس مهم تر از خودش نيست

خانواده ش براش ارجعيت داره نسبت به هر كس ديگه اي ميگه مقاومت ميكرده و ميگفته با خانواده صحبت نميكنم تا خودشون راضي بشن اونم بهش گفته تا شما نگي تا شما مطرح نكني و خواسته ت رو به زبون نياري كه اونا درباره اين موضوع كه بنظرشون تمام شده است حرف نميزنن

ديروز خانم مشاور آب پاكي رو رو دستم ريخت و گفت اين آدم اومدني نيست من فكر ميكنم تو رو واسه تنهايي هاش كنار خودش نگه داشته

قبلش دوستت داشته و كنارت بوده ولي حالا كه ميبينه خانواده ش كنارش نيستن به يه دوستي معمولي قانع شده

اما عشقم .... نميذارم تو و امثال تو منو از پا دربيارن نميذارم باهام بازي كنن نميذارم دوباره سرنوشت قبليم برام تكرار بشه

به پيشنهاد مشاور كنارت مي مونم پيام ميدم ، زنگ ميزنم اما بيرون رفتن تعطيل ارتباط بايد در حد روزنه باشه

بايد بتونم مديريت كنم بايد بتونم از عده كار بر بيام من تنها كسي هستم كه ميتونم تو اين رابطه به كنار هم بودنمون كمك كنم شايد اگه واقعاً دوستم داشته باشي و ببيني ازت فاصله گرفتم دوباره برگردي پيشم و همون فشاراي قبلي رو بياري تا خانواده ت راضي بشن

هميشه گفتم اينجا هم ميگم تمام كسايي كه باعث و باني اين رفتار خانواده ت شدن ، هركسي كه ميخوان باشن رو نميبخشم و به خدا واگذار ميكنم تا خودش جوابشون رو بده

منتظرت ميمونم تا دوباره مثه روزاي قبل كنار هم عاشقانه به دوست داشتن هم مشغول باشيم و همه فكر و ذكرم آرامشت باشه نه جا كردنم تو دلت و ...

عشق ممنوع...

ما را در سایت عشق ممنوع دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 129 تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 23:33

صفحه بندی